تاريخ : سه شنبه بیستم تیر 1391 | 2:10 | نویسنده : حلما ....

رویاهایم باران خورده اند

بوی عطرشان فضای گنگی در ذهنم پدید اورده است

کجایی ؟؟؟؟

از لای نسیمهای ذهنم بیرون آی

شاید دوباره دیدنت مرحمی باشد برای همه ی ندیدن هایم

برای همه ی نفس هایی که بی تو و با یاد تو گذشتند

هستی هنوز ؟؟؟؟؟؟

یا که پرده های پاره شده ی ذهنم ان خیال ها را به نسیم سپرده اند

تا دوباره گیجم کنند

تا دوباره اسیرم کنند

نمــــــــــــــــــی دانم

شاید این نیز رویایی باشد که در خود پرورده بودم

به سبب تمامه دلتنگی هایی که برای تو

داشتمو

دارمو

شاید

بازهم خــــــــــــــــــــــواهم داشت ........

 

 



تاريخ : جمعه نهم تیر 1391 | 4:50 | نویسنده : حلما ....

اول سلام ،‌ نمیدونم چرا وقته امتحانا که میرسه  حسه نوسیندگیم گل میکنه همیکه میخوام ی کلمه درس بخونم ی چی مثه خوره میفته تو مخم میگه بنویس تا ننویسی ولت نمیکنم حالا اگه ی چیه درس درمون بود ادم نمیسوختا ، ولی همش چیزای الکی ....

حالا بذارین اینو واستون تعریف کنم خالی از لطف نیس .....

ساعت پنج ، پنجونیم صب میشد ، چشای خابالومو وا کردم دیدم آجیم ( زهرا ) تو جاش نیس ، صداهایی که تو حیاط میومد منم کشوند به حیاط دیدم اجی لیلام واستاده جلوی در از لای نیمه باز در بیرونو دید میزنه ...

میگم اجی چیکا میکنی ؟

که تا اون بخواد جواب بده میبنم زهرا داره از بیرون در حالیکه چادره مامان رو سرشه میاد

میگم یکی نمیخواد بگه ایجا چه خبره ؟

آجی لیلام میگه هیچی بابا ی صداهایی از بیرون میومد زهرا رفت ببینه چه خبره

با سرو صداهای ما مامانم از خواب بیدار شده اومدو به جمعه ما تو حیاط اضافه شد حیاط حالا یکی میخواد به مامان تو ضیح بده چی شده که دوباره سرو صداهای بیرون که بیشتر توشون زوزه ی سگا توجه آدمو جلب میکنه بلند میشه زهرا بدو بدو میره ببینه چه خبره ولی بازم بدون حصول نتیجه ای برمیگرده همینکه میخواد بیاد تو خونه میبینه چراغه خونه ی همساده ( مریم خانوم اینا ) روشن میشه مثلن میخواد بیاد زود بگه برین تو الان مریم خانوم میاد ولی تا اومدن اون این مریم خانومه که تیزو بز پریده خونه ی ما میگه چی شده ای وقته صب ؟؟؟؟؟

حالا اینجانب شروع به توضیح میکنم که چنینه و چنانه که همچینه  ..

حالا از خونه ی همساده بگم که پره مهمونه میبینم که یکیشون چارتا بچه ی شیرخوره داره نشسته تو کوچه بشون شیر میده میگم چارقلوئن میگه نه ، یکیشون بزرگتره ولی سه تا دیگه سه قلوئن ، میگم بابا جان ایجا چه خبره که مریم خانوم مهلت نمیده میگه زیراندازارو بیارین ( فک کنم ساعت شیش ، شیشو نیم شده تا ای ماجراها تموم شدن ) دو پونوزده نفر از خونه ی همساده ( مریم ) بیرون میاد یکی با خودش دیس برنج میاره یکی خورشت یکی سالاد منم که کلن ....

 



ادامه مطلب