تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 | 19:50 | نویسنده : حلما ....

امروز 24 خرداد سال 1391 ، ساعت 55/12 ..........

وای خدا جون من چقد دقیقم ، ی دیقه ایور اوور نمیگما

مکان : کتابخانه ی عمومی شهر خودم

این روزها حال وهوای ایجاا به خاطره بچه های کنکوری گرمه گرمه ، جانه خودمان اینام مثه من دارن میترکونن تو درس خوندن ، بعضی هاشان البته وا ،چون که شیرین در حاله مکالمه با دوستاشونن به جای خوندن آن کتابها و آن یاران مهربانه بی زبان...........

ی لحظه رفتم آبخوری چون سکسکه گرفته بودم تا شاید با آب خوردنی بر طرف شود ، بر طرف شد ولی نمیدانم به خاطره آب بود یا اون نوشته هایی که رو دیوار ابخوری نوشته بودنو حواسه اینجانب به آنها جلب شد یکی از همه بیشتر تو بینه نوشته ها تو چش میزد چون که اکثرشون اسم دوستانه پسری بود که توسطه آجی جونیا نوشته شده بود از علی و امین و حسن و ..... و این داستان ادامه دارد ، ایکه عاشقشوننو دوسشون دارنو بی تو هرگز و با تو عمری ( حالا یکی نیس به اینا بگه ای جانه من تو هر آقای بوقــــــــــــــی رو دوس داری که داری ای دیوار چه گناهی داره که باس بشه چرک نویسه عاشقیه شما ؟؟؟؟)

اینارو ولش کنین اونی که بیشتر حواسمان را به خود جلب کرد را بگویم اززبانه نویسنده بدون کم و کاست « امروز جواد را دیدم بعد از پنج ماه ، با هم کمی حرف زدیم ، دستای همدیگرو گرفتیم ، آخرش از هم جدا شدیم »بالای همون نوشته  به صورته کج نوشته بود « انشاءالله کنکور قبول میشم چند روز دیگه جواب کنکور 89 میاد تاریخ 28/5/89 روز پنج شنبه »

حالا بماند که برای من از رفتن به ابخوری فقط فوضولیش ماند که ببینم آخرش اي خوشگله با جواد به کجا رسیدنو آیا بازم دستشون تو دسته هم گره خوردو آیا کنکور قبول شدو ............

تا اینارو بنویسم ساعت دقیقا 13/13 دقیقه شده منم دیگه رفتم سراغه درس داخلی جراحیه 2 که از بدبختی این ترم تمامه درسهای تخصصیمان شدن تشریحی حالا کی ایناو تموم میکنه خدا ، فک کنم مثه دوران دبیرستان که همیشه واسه امتحانای اخره ترم دو فصله اخره کتاب میموند هموجوری شم ولی عوضش ی دوری که میخوندم واقعا خوندن بودا دیگه نیازی به تکرار نداشتم ..... 



تاريخ : جمعه نوزدهم خرداد 1391 | 20:53 | نویسنده : حلما ....

پرسیدم ....

چطور بهتر زندگی کنم؟

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر ،

با اعتقاد ، زمان حال را بگذران ،

و بدون ترس برای اینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ، و هیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر ......،

و او بدون اینکه متوجه سوالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ...،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر.

کوچک باش و عاشق ....که عشق ، خود میداند ائین بزرگ کردنت را .

بگذار عشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه ی خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن .....  

 داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد ....

هر روز صیح در آفریقا ، اهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش  در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر این صورت طعمه ی شیر خواهد شد

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود تا گرسنه نماند ...

مهم نیست که تو شیر باشی یا اهو ....

مهم اینست که با طلوع افتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت ، با تمام  وجود شروع به دویدن کنی .....

 

 

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 | 2:16 | نویسنده : حلما ....

اینو مابینه اس ام اسا تو نت یافتن کردم .....

خوشمان آمد هر چی باشد رگه دخملیمان هم گل کرد بی تعارف .....

و اما این اس ام اس

.

.

.

.

حکایته جالبیست ، کلمه ی زندگی با «‌ زن » شروع میشود و مردن با « مرد »

و در پایان روزه مرد مبارک ....

ولی بی این شوخی ها بابای من ، دوستانه برادر که به وبه اینجانب سر میزنید

روزتون مبارک ....

بابای من از خدا میخوام یکی از بهترین جاهای بهشتو بت بده اگه بودی بوست میکردم ، بغلت میگرفتم ، شاید مثه بعضیا واست جوراب میخریدم ، میگفتم که دوست دارم میگفتم که میخوام همیشه باشی ولی حالا که نیستی برات ی سوره ی یس میخونم تا آرامشی برات باشه ، مرحمی باشه واسه دله خودم ، هر چند بودنت چیزه دیگریست .....