تاريخ : چهارشنبه سی ام فروردین 1391 | 0:56 | نویسنده : حلما ....

این نوشته رو تو گنجینه ی شهدای شهرمون پیدا کردم به نظرم جالب اومد شمام بخونین ....

چه چیزهایی که از زبان بچه های مجروح و به حالت اغما افتاده نمی گفتند . بچه هایی که مجروح شده بودند می گفتند و میخندیدند . می گفتند یکی از برادرها بعد از عملیات کربلای چهار که تعداد شهدا نسبتا بالا بود به درجه ی شهادت میرسد در داخل بهشت هر چه چشم می اندازد ، دریغ از یک حوری . مثله خانه ی خالی ؛ پایین و بالایش را خوب می نگرد تا چشمش می افتد به یک پیرزنی که در آن حوالی قدم میزده .

با احتیاط میگوید : ننه پس این حوری موریا کجا رفتن ؟
و او پوزخندی می زند و می گوید : ننه جون کربلای چهاریها همه را برددند دیر بجنبی منم میبرن . می گویند مکثی میکنه و میگه : آدم نباید بنده ی نا شکر باشه . تو همین حال و هوا بیدار میشه و میبینه هیچ خبری نیست . دوباره چشم میذاره و میگه : قول میدم هیچ سوالی نکنم مگه فضولم .

شیطان درون به سیم آخر زده است        از بهر فریب ما به هر در زده است

ابلیس پی گشت شناسایی ماست            زین رو سر راهمان منور زده اند



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 | 4:5 | نویسنده : حلما ....

از بس تو این مدت از تلخیا نوشتم خواستم یکم حالو هواروعوض کنمو از سوتی هایی که یادم هس تو این مدت تو بیمارستان دادیم بگم خدمتتون .....

حالا از سوتیایه کی شروع کنم اولش بذارین گروهمونو یه معرفی بکنم بعدن یکی یکی سوتیارم میگم گروهه 3 متشکل از پری و فریبا و زهراو منو سمان و صغری هست البت یه چی بگم شاسوتیه ما زهراس که هر وق میخواد سوتی بده صغرارو هم با خودش میبره یعنی هر وق او دو تا با هم یه جا رفتن بدونین یه صدایی از اوجا درخواهد آمد .... درسته تعدده سوتی های زهرا زیاده ولی به سوتی های محشره خودم که نمیرسه که یه اتاقو می ترکونم و فک میکنم اگه من چن روز اوجا یعنی بیمارستان باشم دیگه به دوا و دکتر نیازی نخواهد بود چون خودم یه تنه اینقد میخندونمشون که حالشون از روزه اولم بهتر میشه ......

حالا بگم از اولین روزی که برای کاراموزی رفتیم بیمارستان که کاملا صف کیلومتره صف کیلومتر بودیم آخه هر کی آدمو تو لباسه سفید میبینه فک میکنه دیگه با استخدامه یا ایکه  ایجا همه جاشو میشناسه دیگه !!!! اگه یه روز یه جایی رفتین که هنو جاییشو نمیشناسین لطفا سرتونو بندازین پایین تا حداقل کسی ازتون چیزی نپرسه که مثه ما خراب نشین (خطر از بیخه گوشمون رد شد )، به ی بسم الله که رسیدیم و لباسامونو تو رخکن در اوردیمو راهیه جراحیه مردان شدیم که تو راهه رسیدن به اوجا یه گروه خانواده از جلومون رد میشدنو داشتن دنباله آی سیو میگشتن و ماروکه دیدن حتمن با خودشون گفتن اینا میشناسن دیگه چون یه راس اومدن جلومونو از ما پرسیدن آی سیو کجاس ؟؟؟؟ حالا باید میبودین و قیافه ی حق به جانبه مارو میدیدین که با چه اعتماد به نفسی آدرسه اشتباه دادیمو فرار رو بر قرار و خراب شدن ترجیح دادیم چونکه بعده دادنه آدرس تازه چشمون افتاده بود به تابلویی که از اون بالا آویزون کرده بودن مبنی بر ایکه آی سیو -------» و ما رو باش درس خلافه اونو گفته بودیم ( بابام جان یکم پایینتر بزنین تا چشامون ببینه اینارو دیگه )ولی هر چی بود خطره بی آبرویی رو رد کرده و از معرکه جانه سالم به در بردیم .

اصن او روز خودش کلی ماجرا داره او روز وقتی برای اولین بار رفتیم بالای سره بیمار وقتی پرونده ی بیمارو برداشتیم تا بینیم چی مینویسن دیدیم که استاد میگه به کی اوکی خودشه شاسوتیمون یعنی زهرا ؛ برو از استیشن برگه ی گزارشه پرستاری بردار بیار حالا زهرا جاتون خالی کجاهارو دنباله استیشن گشته تا از اون برگه برداره از ترالی احیا و ترالیه دارو ها و اتاقه پانسمان و وسایله استریل که بعدن اسماشونو فهمیدیم البت گشته و گشته تا رسیده به ایشالا خوده استیشن یعنی جایی که سرپرستارو پرستارا اوجا میشیننو گزارشاشونو تکمیل میکننوو ای جور کارا و .... از پرستارای اوجا برگه خواسته ( بابام جان آخه منه صف کیلومتر از کجا باید بودنم اوجا استیشنه که حالام برم برگه هم بیارم مردم چه توقعایی دارنا .... )

وای چه روزه خاطره انگیزی بود چقد تو اتاقه استراحتی که بهمون داده بودن عکس گرفتیم در انواعه پوزیشن ها و شکلک هایی که در مخیله ی شریفتون میگنجه ؛ خیلی خوب بود و البته فراموش نشدنی  .

حالا از اون روز بگذریم اون روز جای بحثش زیاده حالا از بقیه ی سوتیامون بگم ، همین چن روز پیش که رفته بودیم بازم ای بخشه جراحیه مردان مربیمون رفته از همون استیشنی که گفتم برگه های مراقبت های پرستاری دوازده سیزده تا برداشتو آورد داد به ما گف برین بخونین الان میام ، نمیدونم این مربیای ما چقد مثه من به گوشیشون وابستن ولشون میکنی یا بشون میزنگن یا بشون اس میدن یا اگه هم ندن خودشون مگه بیکار میمونن خدای من ، نه بابا گناهه آخه از وقتی که دادن تا به چیزی یاد داده شود حتی لحظه ای هم هدر شود نه بابا اصن ای حرفا چیه ؟؟؟؟؟ حالا ای مربیمون خوفه او یکی رو نگو مثه ایکه شوهرش مرغداری داش ولی ای همه کاراشو میکرد مدام با اون گوشی در حاله معامله کردن بود مرغا ایجوری شد مرغا اوجوری شد بابام جان مرغارو وله لش یکی هم مارو بچسبه اوکه در حاله معامله و مرغ و تخمه مرغه به ای یکی هم اس میاد میره تو فکر نمیدونین چه لبخنده ژکوندی رولباش اومده بود وقتی به گوشیش نیگا میکرد فک کنم شوورش واسش اسه عاشقونه داده بود آخه ای لبخندا واسم آشنان چون آجیه منم اگه دامادمون بش اسه عاشقونه بده همین لبخند گوشه ی لباش میشینه وای که ما زنا چقد زود خر میشیم ( حالا شوما پسرا حالی به حالی نشینا چون شمام خیلی زودتر از ما همی چی که گفتم میشین چون بعضیا خوف بلدن پسرارو ببرن لبه چشمه وو تشنه برگردونن ) ( جبهه گیری نشود ای مطلبو اصن بی خیال شین ) .....

داشتم میگفتم که ما خوندیمو استاد جان آمدن و گفتن برین به بیمار آموزش بدین که چیکارایی باید و نباید بکنه و مام که خیییییییییییییییییلی حرف گوش کنیم گفتیم چشم استاد جان شوما برو استیشن استراحت بفرما مام میریم میگیم ولی نگو از گفتنه من الانه کاغذامو جلوم گرفتم 



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 | 22:26 | نویسنده : حلما ....

امروز از طرفه همراهه اول برام یه فاله حافظ اومد ......

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود    تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

خدا را شکرکه به اشتباهاتت پی برده ای دوباره تلاش کن تا بتوانی اشتباهات گذشته را جبران کنی سعی کن کارهایت را به تنهایی انجام دهی

گاهی وقتا تا یه ماجرایی به انتهاش نرسیده باشه نمیشه راجع بهش درست قضاوت کردبعده اون روز که از دادگستریه شهرمون نتیجه ای بدس نیومد در نتیجه ما با راهنمایی چن نفر از آشنایان که میگفتن گوییا تو شهره بغلیمون این کفالت نامه رو میدن به همین خاطر ما یه درخواستی مبنی بر اینکه ما ساکنه اون شهریمو میخوایم یه کفالت نامه واس داداشیم بگیریم این بار سه تایی یعنی من و داداش محمدمو و مامانم راهیه اونجا شدیمو اولین اتاقیم که وارد شدیم اتاقه معاونه دادستانی بود گوییا و چقدم مهربونو دلسوز بودن از کارمندای عزیز بعیده البته نه از همشونا ولی بیشترشون فقط آدمو سر میدوونن .

حوصله ی اینو که تو اونجا چه اتفاقایی افتادو براتون مفصل بگمو ندارم ولی خلاصش این بود که بعده راهی شدن به این اتاق و اون اتاق چون مسئوله دفترخونه شون نیومده بود مثه لشکره شکست خورده  برگشتیم بیرونو و سواره تاکسی شدیم ، حالا بخونین اصله ماجرارو که از این به بعد اتفاق افتاد وقتی سواره تاکسی به طرفه شهره خودمون در حرکت بودیم  اولش سکوته محض ماشینو پر کرده بود تا اینکه رسیدیم به کجا ؟ اوکی شهره خودمون و داداشیم وسطه را پیاده شدو من موندمو ومامانو یه آق پسره دیگه ..... راننده ی عزیز که از عالمو آدم شاکی بود که چرا وقتی میخواد سرعت بگیره یکی مثه مجسمه ی ابوالهول میپره جلو و دوباره باید ترمز کنه و باز دوباره سرعت بگیره که پسره یه حرفی زد که وای خدایه من مثه اینکه  منتظره همین یه جرقه بود که شروع کنه به صبت  کردن ، بش گفت بابا ماشینت کهنس دیگه چرا از دیگرون می نالی ؟ بعدش راننده شروع کرد به گفتنه تاریخچه ی زندگانیش که ماشینش تازسو مدله 82 هستشو چرا با اینکه 54 سالشه عینهو 65 ساله ها دیده میشه و اینکه همسرش چن سال پیش عمرشو داد به پسره و شتافتن کرد به دیاره باقی و حالا این خودش تنهایی هم شده مادر و هم پدر واس بچه هاش ....( اگه یکم زیاد میموندیم یه آدرسو نشونییی چیزیم میداد ) بالاخره رسیدیم و پیاده شدیم یکم از راهی که باید به سمته خونه می رفتیمو رفتیم که ناگهان مامانم یادش اوفتاد که خدا جونی یه چیزی باید در دسته مامانم میبوده که الان نیست چی ؟ اووووووووکی نایلکسه حاویه تمامیه شناسنامه ها و کارته ملیامون و فیشه هش میلیونیه مسکنه مهر و .... جا مونده بود کجا تو ماشینه همون مرده که توضیحاتشو خدمتتون دادم ، دیگه حسابشو بکنین آدم چه حالی میشه اگه تمام مدارکش یه جا گم شه !!!!!

برقه سه فاز به وجودمان نصب شده مسیره رفته رو بازگشتن کردیم و بنده به مامان گفتم برن جایی که پیاده شدیمو یه نگا بندازن و منم رفتم جایی که مسافر سوار میکنن برانداز نمودم ولی ای دله غافل ماشین به آن هرکولی از جلوی چشمانه ما گم شد که شد تا ایکه مادره گرامم آمد پیشم و منو مامان چشامون به ماننده این چش چران ها که چشاشون یه جا بند نمیشه یه جا بند نبود تا اینکه ییهو چشه من اوفتاد به سره مردی از پشته سر سوار بر ماشین که مثه اون مرده راننده می نمود و به وجد آمده میگم اون نیس اون نیس ؟؟؟؟ ( آدم عشقشو ببینه اون همه خوشحال نمیشه!!! ) و مامان دوان دوان دارن دنباله ماشین میرن که من دیدم مامان به اون نرسید با اینکه اونجام پره مسافر بود ( خدا از گناهام بگذره این کارا ازم بعیده ولی وضعیت اورجانسی بود دیگه .... ) جنگی به داخله اولین تاکسی که دیدم پریدم و رفتم دنباله اون مرده ( تو را تو دلم میگم اگه اون نباشه چی ؟؟؟؟ ) گرچه تو را گمش کردم ولی فقط امیدم به این بود که خدا جونی بره از اون ایسگا اصلیه مسافر سوار کنه  !!!



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ششم فروردین 1391 | 15:0 | نویسنده : حلما ....

جای بسی تعجب است و البته تاسف که در کیفه به این بزرگی که به همراه دارم یک دفتر با من نیست که دیده هایم را به روی کاغذ بیاورم ،‌نه مثله اینکه جای امیدی هست باز جای شکرش باقی است این ورق پاره ها را از اعماق کیفم یافته ام.

امروز در دادگستری شهرمان هستم به همراه مامان و در روی صندلی در سالون که مشرف به کل سالون است نشسته ام ، زنی را می بینم که مستاصل به این طرف و آن طرف میرود ، چند دقیقه پیش پسری که کت بهاری قهوه ای رنگ و شلوار قهوه ای رنگی دارد و دفتری به دست وارد سالون شد ودر حاله حاضر که ساعت نزدیکه نه است ولی کارمندانه محترم حالا حالاها قصد آمدن ندارن گویا این روال در تمام اداره های ما وجود دارد چقدر مردم بی خیال اند یعنی این وقت هایی که از مردم می گذرد در این اماکن هیچ ارزشی ندارد. در کنارم مردی نشسته گویا همه او را می شناسند به جز من ! آخه هر کی به او می رسد سلام می کند و چیزی از او می پرسد یکی او را استاد می نامد و یکی سراغه کسه دیگر را از او می گیرد ولی آنچه از قراین و شواهد بر میآید ( میبینید تاثیر این مکان چقده زیاده منم واس خودم یه پا کاراگاه شدم ) ایشان وکیلی کارکشته می باشند و در حال پر کردنه نمیدانم چی هستند آخه دسته مبارکش را از روی اون کاغذ برنمی دارند وحتی نگاههای فضولانه ی بنده نیز جوابگو نشد !!!!

یکی که زیاد از جلوی ما رد میشود سربازی است با قده رعنا و اندامی بسیار لاغر که بیچاره فک میکنم از بس از این پله ها بالا و پایین رفته اینگونه لاغر شده ( بابا جان این آسانسور را برای شما گذاشته اند به گمانم  ...)

در بین افرادی که در اینجا رفت و آمد دارند وکیلی جوان که گویا تازه به کار وکیلی درآمده توجه مرا به خود جلب کرده ،‌شور و شوقی که در  چهره ی او دیده میشود در هیچ کس دیگری در این مکان نمی بینم ، کت و شلواره شیکی بر تن کرده و الان در روبروی بنده رو به طرفه جایی که ما آنجا نشسته ایم تکیه داده ، در عمق نگاهش که بروی میبینی دارد به افق های برتر زندگی می اندیشد . در یکی از اتاق های دادگاه دعوا شده نمی دونم چی میگن آخه صداشان به صورت نامفهوم به گوش می رسد . مامانم دیگه بی تاب شده چون کسی که قرار بود بیاید و و کاره ما را انجام دهد هنوز نیامده دیگر وقته شروع شدنه غرولندهایش است . کارمندان فلاسک چایی را با خود این ور آن ور میبرند فک میکنم هیچ چیزی به مانند چای نمی تواند خستگی این همه کاری که از صبح کردن رواز تنشون دربیاره ( آخ که چقدم کار کردن ..) مامانم در اینجا یکی از آشنایان را دیده که دارد مدام از این طبقه به آن طبقه رفتن میکند و توجهش به او جلب شده که گویا کاره او راه افتاد و ما همچنان به مثاله گاگول ها در آنجا نشسته ایم .

در بین آن صداهایی که گفتم مثله دعوا به گوش میرسید صدایی واضح سالون را پر کرده ... مهران ...مهران ....

اینجا هر عیبی هم که داشته باشد یه جورایی شبیه بیمارستانه خودمان است البته با این حسن که اون بوی خاصه بیمارستان رو نداره به خصوص نیدونم تا حالا وقته پخش کردنه غذای بیماران اونجا بودین یا نه !!! نبودین !!!! خدارو شکر که نبودین ؛ وای که چه بویه حال بهم زنیه خدا !!!! در اینجا کاغذم تموم شده باید دنباله کاغذه دیگری بگردم مثله اینکه از این کاغذای پشت و رو سیاه یکم در بینشون سفیدم پیدا میشه ،در همین حین که من داشتم دنباله کاغذ می گشتم مامانم به سراغه اون مردی که باید می آمد و نیامده بود رفته ببینم امیدی هست یا نه !!! نه بابا مثله اینکه هنوز از او خبری نیست چون مامان جانم با شونه های آویزان دارند به همان مکانی که قرار دارم میآیند ...

چون در اینجا زن کم رفت و آمد میکند در نتیجه اکثرا مشاهدات بنده از برادرانه عزیز است در نتیجه از اینکه من زیاد از برادران صحبت میکنم سوء برداشتی نشود !!!! در این میان شلوار مردی با جسه ی درشت که شلواری طوسی رنگ روشن براق که دارای خط های راه راه با طوسی پررنگ است  شش دانگه حواسه بنده را به خود جلب مینماید آخه خیلی شلوارش توی چشم میزند من که هیچ وقت به همسره آینده ام اجازه نمی دهم اینجوری لباس بپوشه اصن من فرده لاغرو به فرد درشت جسه ترجیح میدم اوه اوه بحث کشید کجا .... نیدونم چرا من اینقه از این شاخه به اون شاخه میپرم ...

سالن مدتی است خلوت شده وای بازم اون شلوار راه راهه اومد و رفت ته سالون آخه چرا من هر کی رو اینجا میبینم فک میکنم وکیلی چیزیه ....

گویا دادگاه آن مرد جوانه کت وشلوار شیک تشکیل شده چون در همان حین که من در حاله نوشتن بودم از جولوی دیدگانه بنده گم شده اند اگه بازم دیدمش میگویم البته با نامی که خود برای او گذاشتم یعنی« شیکه » .

مثله اینکه زیاد اینجا بشینیم آشنایانمان را هم بیشتر میبینیم مامانم داره الان با یه وکیل که دوسته داداشیم هستن صحبت میکنه ولی چون او خود دادگاه دارد در نتیجه زیاد مارو شمارش نکرده و رفتند و این مطلب به من خیلی برخورد ولی چیکار میشه کرد خب کار داره دیگه .....

اوه خدا روببین چیکارامیکنه , یه اتفاقه جالب اون مرد شیکه وکیله کسیه که  طرفه مخالفش اون وکیله آشنای ماست , از دادگاه اومدن بیرون و داره با عصبانیت به اون وکیله آشنای ما میگه , باور کن چیزی حالیت نیس ..... (چقدم قرمز شده , بابا این همه حرص نخور زود پیر میشیا !!!! ) مادره گله من هم به ماننده خودم کنجکاو هستند و از ماجرای دعوای موکلای اونا مثله اینکه خبردارند و مثله اینکه ماجرا از این قرار است که برای آبیاریه باغه نمی دونم کدوم باید آب از داخله باغه کدوم رد شه و اینجور چیزا .....( پدره من در این دنیای متمدن این دعواها واسه چیه یکم گذشت داشته باشیم این چیزا به این جور جاها نمیکشه که !!! )

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه اول فروردین 1391 | 4:11 | نویسنده : حلما ....

 

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.

دوست دارم به زبانه شیرینه آذری خودمم بهتون تبریک بگم :

منیم گوزللریم بو ایل بایرامین هر تک تکیزه تبریک دیریب و گوزلترین گونلری هامیزه آرزیلیرام ، باور ادین هامییز اورکیمده یریز وار ......

ترجمه

خوشگلای من این ساله نو رو به تک تکتون تبریک میگم و بهترین روزها رو برای همتون آرزو دارم ،‌باور کنین همتون در قلبم جا دارین ....