تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 | 13:39 | نویسنده : حلما ....

این روزا زندگیم خیلی یکنواخت شده ، مامان اینا رفتن قزوین خونه ی آجی لیلام ، وای خدایه من خونه بی مامان چقد سوت و کور میشه ، نمیتونم حتی یه دیقه به این فک کنم که مامان نباشه ، بعده رفتنه بابا مامان بعده خدا ، شده پشت و پناه ما ........ شاید درک نکنین چی میگم ولی گاهی وقتا وقتی مامان خونه نیس صداش از تو خونه میاد ، حالا نه اینکه اون صدایی که میاد واقعا صدای مامانم باشه ، نه ، ولی چون مامان نیدونم چرا ولی عادت دارن یکم بلند حرف میزنن و با اینکه من خیلی بهشون تذکر دادم که بابا باور کنین گوشای ما سالمه ولی حرفه مامان جونم یک کلامه ، ترکه عادت نمیکنن ....به خداعاشقتم مامانی بوس بوس

حالابعده این حرفا برسیم به خودمو آجی زهرام ،‌که کارمون این روزا شده بریم بازار و ته مونده های پولی که مامان دادن تا خرجیمون بشه تو زمانی که اینجا نیستن ، جاتون خالی هی خریده عیده که میکنیم حتی خریدای داداش محمدمم که با مامان قزوینن رو هم ما دو تایی کردیم حالا خدا کنه اندازش بشن ولی اگه نشدنم ایرادی نداره چون که به فروشنده هاشون گفتیم که اگه با سایزشون جور در نیمومد میاریم واسه تعویض ...

 شاید دارین فک می کنین اینا چن نفرن ، باید خدمته شریفتون عارض بشم که ما دیگه تموم شدیم همین پنج نفریم که بعده مامان آجی لیلامه ،‌بعدش داداش محمدم ، بعدش آجی زهرام ،‌و آخریم که عزیزه همه ی دلها ، گله سر سبده خونه، خودمم .

برای من که عادت دارم بیشتر بیرون از خونه باشم تا تو خونه این روزای تعطیلی خیلی گرون تموم میشه نه که هیشکی تو خونه نیس دلم میترکه از تنهایی ، حالا بازم حالم خوبه، روزای قبله امتحانای ترمه قبل ، که اصلا خونه نمی نشستم ، آخه برنامه های بسیج و دانشگاه یه جوری شده بود که من صبح ساعته هفت و نیم هشت از خونه میزدم بیرون شب همون ساعتا برمیگشتم خونه ، بسیجه دانشگاه برنامه ی یادواره ی شهدا داشتنو بنده هم که مسئول فضای سایبری مجازی پایگاه خواهرانم گرچه کاره ما بیشتر با برادراس چون این عزیزان کلا تعطیلن از کار کردن نیدونم چرا ( البته دور از جونه بعضیا که خودشون میدونن کی رو میگم )؟؟؟؟ و مسئوله کارای کامپیوتری دیگه باید اونجا میبودم دیگه دیگه ... بعدشم که مسابقات خرپا ماکارونی شروع شد فک کنین گروه ما که متشکل از دو نفر پرستار و یه مترجمه زبان و یه دبیره زبان بود، آخه نه که روابط عمومی ما در حد بیسته با بیشتره بچه های دانشگاه از هر رشته ای که دلتون بخواد دوستیم از معماری گرفته تا مهندسین عزیز و حقوق و علوم اجتماعی و البته مامایی و ... خب گروهمون مخلوطی ازرشته ها بود تو بخشه معماری تونستیم اول شیم ، حالا جالبیش اونجاس که وقتی رفتم جایزه روبگیرم این استادای مهندسی میگفتن معماری میخونین دیگه و منم با چه افتخاری به روی مبارکشان لبخند میزده و میگفتم نه استاد ، پرستاری!!!

خب داشتم چی میگفتم رسیدیم به اینجا ،‌داشتم میگفتم که یه مدتم سرم اونجا از صبح تا شب گرم بود و وقتی فرجه دادن واسه امتحانا دیگه داشت دلم مثه یه بادکنک که دیگه تا نهایته ظرفیتشو باد کردی میترکید ولی هر چی بود گذشت و چقدم سخت گذشت ....

پرحرفی نکنم خواستم یکم دردو دل کرده باشم تا دلم سبک شه ....

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 | 13:23 | نویسنده : حلما ....

با اینکه خدا همیشه تو زندگی همه هست ولی این بودن اینقده واسمون عادی شده که بی توجه به اون چه کارایی که نمی کنیم ولی خوده مهربونش گاهی برای اینکه حضوره همیشگی شو به یادمون بیاره یه ضربه ای ،ضربه که نه ، فک نکنم از دلش بیاد یه نوازش کوچولویی با اتفاقای پیش رومون میکنه که به یاد بیاریم که خدا هنوزم هست ... گرچه بیشتره این اتفاقا اولش با گله و شکایت بنده ها همراهه ولی فقط کافیه یکم ، فقط یکم عمیق تر به ماجراهایی که واسمون پیش میاد فک کنیم اون موقعه هستش که رد پای خدا را به چه وضوحی میتونیم ببینیم .

اون روزی که رفتیم و برگه ی کاراموزیمونو گرفتیم با دیدن نام استادی که اولین کاراموزیمون تو این ترم با اون بود جان من به لرزه دراومد چون وقتی ترم قبلم باهاش کاراموزی داشتیم یه اتفاقایی افتاد که قابله گفتنم نیست ولی به هر حال باعث شده بود من از هر چی پرستاری و آمپول و از این جور چیزاست متنفر شم حتی در فکره انصرافم بودم ، حالا خودتون قضاوت کنین اگه جای من بودین چه حالی میشدین ؟ دیگه هیچ گله و شکایتی نمونده بود که به خدا نکرده باشم . بالاخره تاریخه کاراموزیمون شروع شد و ما رفتیم پیش مربی عزیز ولی گویا معجزه ای شده باشه این کجا و آن مربی ترم قبل کجا . گویا شاخ هایی بر سر اینجانب سبز شده باشد به وقایعی که برام پیش میومد توجه داشتم استاد گویا 360 درجه چرخشه رفتار از خود نشان داده وحتی مرا با نام کوچک صدا میکرد . تو این بیمارستانی که رفته بودیم با  خانم صفیری آشنا شدم ، خدای من اخلاق داشتند بیست ، در حد المپیک عالی با 30 سال سابقه ی کار ، لباس ها سراسر سفید گویا فرشته ای باشد که بر زمین نازل شده اند ، حالا که فک می کنم میبینم خدا خواسته اونیکه باعث شده بود من از شغل مقدسه پرستاری بدم بیاد باید همونم باعث میشد به این راه برگردم  و حتی واسه خودم یه الگویی هم پیدا کنم ممنونم خدا . ( لازم به ذکره که خود بنده نیز در وقایعه ترمه قبل خیلی مقصر بودم .)

تو تلوزیون یکی از آقایون گقته بود هر وقت به وجود خدا حتی یکمم شک کردین فقط کافیه یه امتحانه کوچولو از خدا برای اطمینانه خودتونم شده داشته باشین باورتون نمیشه خدا اینقده خوب جواب میده که نگو یه روز خوده من از اون خرابکاریای اساسی با اس ام اس داشتم آنچنان که آبرومو در خطر میدیدم یه لحظه تو دلم این حرفا گذشتن یعنی خدا تونمیتونی کاری کنی که اون طرف ( بماند کی رو میگم ) یه اسی بده تا من جبرانی بر مافات داشته خرابکاریم را جبران بنمایم ( توجه نمودید که ) وای هنوز پنج دقیقه از حرفه من نگذشته بود که یه اس اومد خدای مهربونم  خودش بود ، دلم داشت تاپ تاپ میزد میبوسمت خدای من .

هیچ ساعتی دقیق تر از ساعته خدای من نیست وقتی یه قراره مهم داری ، وقتی یه امتحانه مهم داری ، و به هیچ ساعتی اطمینان نداری فقط کافیه ساعتشو بگی خدا آنچنان بیدارت میکنه که نه یه دقیقه این طرفتره نه یه دقیقه اون طرفتر . چه جوری ؟ اونو که خدا میدونه ولی یه روز که من همین حالاتیکه بهتون گفتمو داشتم سر اون ساعت داداشم به خوابم اومد هی صدام میکرد حلما حلما میشه واسم یه لیوان آب بیاری ،‌درست سر ساعت معین من یهو مستقیم از خواب بیدار شدم وایستادم تا برم واسه داداشم آب بیارم ولی حالا هی بگرد تا داداشتو پیدا کنی .

خاطره ها بسیارند ووقته بنده اندک ،‌ چون یه کاره مهم دارم که باید برم فقط میخواستم اینوبهتون بگم از هر کی دلتون گرفت ، یا هیچ همزبونی پیدا نکردین که حرفاتونو بفهمه ، یا هیشکی پیدا نشد که آرامشه از دست رفتتنونو بهتون برگردونه ، یا حتی روزایی که شاد بودین و کسی شادیه شما رو درک نکرد ،‌یا هر موقعی که دلتون از زمین و زمان ابری شد ، توی هر لحظه، بدونین یه نفر باهاتونه که خیلی بیشتر از اینا میخوادتون و لحظه ای هم تاب دیدن ناراحتیه شما رو نداره فقط کافیه یکم چشامونو رو به حقیقت های زندگی باز کنیم و بدونیم توی هر روز بارونی و آفتابیه زندگیمون یکی هست که همیشه مثله یه چتر بالا سرمونه، که نکنه یهو بارونی خیسمون کنه یا آفتابی اون صورتای خوشگلی که بهمون هدیه داده بسوزونه .

 

 



تاريخ : چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 | 12:13 | نویسنده : حلما ....
تاريخ : چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 | 12:7 | نویسنده : حلما ....
تاريخ : جمعه دوازدهم اسفند 1390 | 14:26 | نویسنده : حلما ....

شاید باورتون نشه اگه بگم بنده با چه نمره ای ،‌نمره ی اول کلاسو گرفتم ؛ تو چه درسی ؟ درس روان شناسی 1 . حدس بزنین ؟ چند ؟ ده ... ،‌نه بابا وضع دیگه به این خرابیام که فکر میکنین نبود ....

از آنجایی که استاد عزیز از ده جلسه ای که با هم داشتیم نصفش رو در زمان معین شده ی خود نیامدند و ما دو هفته در میان یک جلسه برگزار میکردیم استاد جان یادشان افتاد که در اواخر ترم جلسه های فشرده تشکیل داده تا فصول عقب افتاده ی درس را جبران بفرمایند . از قضا آخرین جلسه ای که ایشون جلسه ی جبرانی گذاشت نگو ایشان در ساختمان فنی منتظر دانشجویان گلشان یعنی ما بودند و ما در ساختمان انسانی منتظر عزیز استادمان ،‌حالا مای بیچاره بعده اینکه یک ساعت نشستیم و دیدیم که  از استاد خبری نشد مجبور به ترک کلاسی که خالی پیدا کرده و در آنجا برای خود جلسه تشکیل داده بودیم شدیم ولی این ماجرا به استاد برنخورد که خیلی هم خورد و ایشان که تا آن زمان فقط به تلفن همراهشان با اس ام اس پاسخ میدادند دیگر آن را هم ندادند و ما بی خبر از اینکه استاد محترم تا کجا امتحان خواهند گرفت تا جایی که تدریس شده بود خوانده و در جلسه حضور به هم رسانیدیم و تا آنجایی که تدریس شده بود سوالات را به راحتی پاسخ داده تا رسیدیم به اصل ماجرا که یک سوم بیشتر سوالات را به خود اختصاص داده بود و بنده صبح قبل امتحان چون امتحان  ساعت دو بعد از ظهر برگزار میشد به خود گفتم << نه بابا از اینجا نمیده ، کی حال داره اینارو بخونه >> راهیه محل برگزاری امتحان شده بودم حالا خوبه شانسی چند تاش درست از آب درومد ، جالب اونجاس بچه ها چون میدیدن پاسخ نامه ی من پره فکر میکردن همه رو بلدم و با چه جراتی هم به راحتی هر چه تمام صحبت میکردند ولی بیچاره من تا سرمو خم میکنم زود جامو عوض میکنن بالاخره تقلبم استعداد میخواد که در بنده لا موجود ... خب بیراهه رفتم داشتم میگفتم که دوستان دارن همش ازم میپرسن این جوابش چیه اون چیه و حالا بنده با چه اطمینانی جواب هایی را که شانسی زده ام را به آنها میگفتم گویا چند بار این مطالب را از کتاب خوانده و تسلط کافی دارم . آخه اگه بهشون نگی میگن چقده خسیسه و صد تا حرف جور و ناجور پشت سرت میزنن !!!

بعده امتحان هم گویا استاد آبی شده و در زمین فرو رفته باشن و نه حتی سر جلسه ی امتحان هم حاضر نشدند ، نه به اس ها پاسخ یدادند و نه به تماس ها .

بالاخره نمره ها را درآن روز کذایی اعلام شد و من با دیدن نمره ی شاهکارم فکر کردم از همه پایینتر خوده بنده گرفتم ، شده بودم 15:50 ولی وقتی کلاسای این ترم تشکیل شد دیدم بابا ایول به خودم ...

فکر نکنین همه ی نمره هام اینجورین ها....... بابا اینقدرام دیگه تنبل نیستم ... مثل بچه دبستانیا که مینویسن این بود انشای من ، این بود ماجرای نمره ی اول کلاس گرفتن بنده . فکر کنم تا عمر دارم یادم نره آدم بتونه با 15:50 هم بشه نمره ی اول کلاس بشه ....