تاريخ : یکشنبه سی ام بهمن 1390 | 1:46 | نویسنده : حلما ....

یه روز تو کلاس ایمنولوژی نشسته بودیم ؛ استاد خرامان خرامان وارد کلاس شدند و بعد خوش و بشی با بچه ها شروع کردند به تدریس درس شیرین ایمنولوژی. از چه لحاظ شیرین ؟ از اون لحاظ که بنده تو بعضی کلاسا یعنی کلاس استادایی که یکم مثل خود بنده کمی خجالتین اینقدر استادو با سوالام کلافه میکنم که درس یادش میره . خب از اینا گذشته کجا بودم !!!آها داشتم میگفتم استاد شروع به تدریس نمودند یادم نمیاد از کجا بحث کشیده شد و رسید به اونجایی که استاد گرام شروع به تعریف خاطره ای با لحن مخصوص خودشان شدند . در عجبم استاد چقدر دقیق ساعت کلاسشون بعد این همه سال یادشون بود و اما خاطره از زبان استاد : << کلاس ما راس ساعت 6:45 برگزار میشد و زمانی بود که دیگه وقتی یه ربعی از کلاسمون میگذشت هوا کاملا تاریک میشد از قضا استاد ما عادت داشتند می نشستند از همان ابتدا روی صندلی و شروع میکردن به روخوانی از روی جزوه ای که در مقابلشان بود و محض خواست خدا هم که باشد یک جمله را از خود ادا نمیکردند و ما عادت داشتیم که نکته به نکته ی گفته های استاد عزیز دلمان را یادداشت کنیم از قضا آن روز نه بهتره که بگم که دیکه تقریبا رو به شب میرفت برق ها قطع شدند در همین زمان استاد خواستند به دانشجویان رکبی زده و آنها را شرمنده اخلاق ورزشیشان کنند و گفتند خب بچه ها مثل اینکه دیگه نمیتونین با تاریکی هوا به نوشتن ادامه بدین پس بهتره کلاس رو تعطیل کنیم که در همین زمان یکی از دانشجویان پاتک استاد را پاسخ گفته و فرمودند اگه استاد شما بتونین از روی جزوه تون بخونین مام مینویسیم . در همین زمان همه ی بچه ها شروع به خندیدن کردند و بالاخره کلاس تعطیل شد ولی از اون زمون به بعد با دیدن استاد همه به هم دیگه میگفتن استاد چراغا خاموشن نه .... و بازم میخندیدن >> خب حالا از خاطره ی استاد بیایم بیرون برسیم به خاطره ی خودمان بعده خاطره گویی ،‌ استاد شروع به ادامه ی درس فرمودند تا رسیدن به بحث واکنش آنتی ژن و آنتی بادی  ولاتکس و ... نمیدانم علاقه ی شدید بنده به شیمی و این واکنش ها کنجکاوی مرا اینگونه در این کلاس تحریک میکنه یا چیز دیگه و چون در پرسیدن سوالهای مرغ و تخم مرغ و پیچاندن لقمه در دور سر در این باب مهارت ویژه ای داشتم یک نکته ی گنگ در این مسئله حواس مرا به خودش جلب کرد و با مهارتی شروع به پرسیدن سوال کردم که سرانجام استاد نیز در گفته ی خود ماند و بحث را همان جا تعطیل و جواب را به جلسه ی بعد موکول فرمودند و کلاس را ترک گفتند در همین زمان بود که بچه ها گفتن فکر کنم چراغا خاموش شدند مگه نه ... بعدش همه با هم خندیدیم و کلاس رو ترک کردیم .... من باب یادآوری میگم اگه واسه  یکی از این اتفاقا افتاد شما کاملا به خودتان مسلط باشین و یا حداقل اگه میخندین زباد از ته دل نباشه چون من کاملا به این اعتقاد دارم که خدا این روزا رو بین مردم میچرخونه و حتما یه روزم نوبت شما میرسه باور نمیکنی ،  خب امتحان کن !!!

 

 



تاريخ : شنبه بیست و نهم بهمن 1390 | 23:32 | نویسنده : حلما ....
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 | 16:31 | نویسنده : حلما ....
کاهش وزن

آیا شما هم از آن دست افرادی هستید که سعی دارید وزن کم کنید اما موفق نمی‌شوید؟

 

 

در این مقاله قصد داریم 7 دلیل اصلی که مانع از موفقیت رژیم لاغری شما می‌شود را بیان کنیم و بگوییم چگونه می‌توانید به راحتی چند کیلوی اضافه را آب کنید. با ما همراه باشید.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 | 23:6 | نویسنده : حلما ....

شما اینجوری نباشین....وای وای وای....

ماجرا از او ن جایی شروع شد که اینجانب تو یکی از اتاقای یه اداره ای که حتما به ذهنتون میرسه کجا مجبور شدم که یه سوالی از یکی از آقایون پشت میز نشین بپرسم ، اول بسم الله که در اتاق رو از دور باز دیدم با رویی گشاده و خیالی آسوده از اینکه کارم حداکثرش در پنج دقیقه انجام خواهد شد وارد اتاق شدم ولی ای دل غافل من که هر چه در اتاق گشتم دیدم جا تره و بچه نیست ، مگه میشه این عزیزان دل را در اتاقشان یافت کرد بالاخره بعد کلی جستجو و عدم حصول نتیجه ناامید در صندلی در اول سالون مربوطه نشستم . کمی گذشت  ایشان بعد از مدتی به ابتدای سالون وارد شدند و من که در ابتدای سالون روی صندلی جا گرفته بودم و شاهد تشریف فرمایی ایشون بودم اتفاقاتی که از اول سالون تا ته سالون که اتاقشون اونجا قرار داشت رو براتون شرح میدم .

اول سالون : سر در داخل اتاق همکار ، سلام ، چطوری ، نه قربانت ، خداحافظ .

حرکت ...

وسط سالون : کمی از آن گذشتند ، ناگهان برقی وجودشان را فراگرفته  گویی صدای آشنایی به گوش میرسد ، آخ فدات شم که داشتم دنبال تو میگشتم ،مسرور و لبخند بر لب راه رفته را برگشته وارد اتاق وسط سالون گشتند ولی خدا خواسته از اونجا بیرون هم که نمیومدند ، خب چه میشه کرد مگه میشه از حرفای مهم و حساس که خدا میدونه اگه این حرفا نباشه به گمانم کشورمون به سمت نابودی وهلاکت کشیده میشه ، گذشت کرد . یکم که گذشت ایشون با یکی دست در گردن هم ، صورت در کنار صورت ، صحبت ها آرام و در گوشی انشاءالله به سمت آخر سالون در حرکت .

ولی نه ...

مثل اینکه نایل آمدن به این هدف کاریست بس مشکل و عظیم . مگه میشه از یه اتاق مونده در بغل اتاقشون گذشت و یه عرض ادب و ارادتی نکنند و از این روزگار پست که با آدم چنین و چنان میکند چیزی نگفت و رد شد ، با دوست گرام وارد شده و در آنجا نیز اتراقی گرم نموده و بنده که از دیدن این صحنه ها تا بنا گوشم از حرص قرمز شده بود به خود حرکتی دادم به سمت اتاق مذکور حرکت کردم و با گفتن نام طرف و خواستن اینکه اگه میشه یه لحظه بیاین باهاتون کار دارم خود را تخلیه ی روحی میکردم که این دوستان پرروی طرف باز هم مرا مثل لبو قرمز کرد با این کلام که برو برو الان میاد منو از اتاق بیرون کرد و حالا هم هست که ایشون در حال آمدن هستند ...

بالاخره بچه ها جون مچل شدن هم واسه خودش عالمی داره ...

غرض از اینکه اینو نوشتم این بود که  خواستم بگم اگه شمام یه روزی پشت این میزایی که واسه هیشکی نمونده نشستین ، خداییش بشینین و تو وقت اداری از این صله های رحم و غیر رحم نکنین و بدونین که شاید یکی مثل من فقط یه بار برای اولین و آخرین بارش باشه که پیش شما میاد ، نشه که دلی ازتون برنجه و ذهنیتا در مورد شما و اداره ی  خوشگلتون عوض شه .                                                                                                           

 



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 | 22:46 | نویسنده : حلما ....

                                     



ادامه مطلب